پرش به محتوا
انجمن بین المللی پارکینسون و اختلال حرکتی

تاریخچه اختلالات حرکتی: ژان مارتین شارکو

12 ژانویه، 2026
قسمت:282
در بخش دیگری از مجموعه‌ی تاریخ، دکتر کریستوفر گوتز به دکتر سارا شفر می‌پیوندد تا درباره‌ی میراث ژان مارتین شارکو در حوزه‌های پزشکی، مغز و اعصاب، آموزش پزشکی و اختلالات حرکتی بحث کنند.
ادامه مطلب

دکتر سارا شیفر: سلام و به پادکست MDS، پادکست رسمی انجمن بین‌المللی پارکینسون و اختلالات حرکتی، خوش آمدید. من میزبان شما، سارا شیفر از دانشکده پزشکی ییل، و معاون سردبیر این پادکست هستم.

مشاهده متن کامل

و امروز افتخار صحبت با دکتر کریستوفر گوتز را دارم. او استاد گروه علوم اعصاب و فارماکولوژی و مدیر سابق برنامه اختلالات حرکتی در مرکز پزشکی دانشگاه راش در شیکاگو است. امروز قرار است در مورد تاریخچه اختلالات حرکتی و به طور خاص در مورد مشارکت‌های ژان مارتین شارکو که کمی بیش از ۲۲۰۰ سال پیش در سال ۱۸۲۵ متولد شد، صحبت کنیم. دکتر گوتز، از حضور شما در این برنامه بسیار سپاسگزارم.

دکتر کریستوفر گوتز: باعث خوشوقتی من است.

دکتر سارا شیفر: خب، اول از همه درباره شارکو صحبت می‌کنیم. این مرد که بود؟ او [۰۰:۰۱:۰۰] به عنوان بنیانگذار عصب‌شناسی مدرن توصیف شده است و البته همینطور هم هست. او در بسیاری از رشته‌های پزشکی فعالیت داشته و مطمئناً یکی از مشهورترین افراد در پزشکی است که نام‌های مستعار زیادی به نام او وجود دارد.

درباره او و تأثیرش بر پزشکی به طور کلی و نورولوژی به طور خاص برای ما بگویید.

دکتر کریستوفر گوتز: در قرن نوزدهم، دانشکده پزشکی فرانسه واقعاً مکان برتر برای تحصیل در بیمارستان بود و شارکو به عنوان پزشک آموزش دید. روانپزشکی و مغز و اعصاب در فرانسه، از نظر تاریخی در قرن نوزدهم، کاملاً از هم جدا هستند. بنابراین، توسعه او در زمینه مغز و اعصاب بالینی از پزشکی نشأت گرفت.

این از روانپزشکی نیامده است. واقعاً از آسیب‌شناسی نیامده است. از پزشکی بالینی آمده است. و از نظر تاریخی، آنچه در مورد سیستم پزشکی فرانسه متمایز است این است که در طول قرن نوزدهم. این ایده [00:02:00] توسعه خدمات تخصصی به نماد سیستم پزشکی پاریس تبدیل شد و اساتید سطح بالای مختلفی که شاید متخصص ریه بودند، بیماران را از سیستم بهداشت عمومی می‌گرفتند و یک سرویس ریه‌شناسی ایجاد می‌کردند. و استاد کبد از تمام بیمارستان‌های دولتی بهترین و جالب‌ترین بیماران کبدی را می‌گرفت. و بنابراین این اتفاق در کل سیستم پزشکی پاریس رخ داد تا این ایده تخصص پزشکی توسعه یابد.

نتیجه این شد که سالپتریِریِر که شارکو در آن کار می‌کرد، عملاً از بیشتر چیزهایی که پزشکان دیگر جالب می‌دانستند، تهی شده بود و آنچه باقی مانده بود، بیماران مزمن و لاعلاج‌تری بودند که عمدتاً به بیماری‌های آرتروزی و بیماری‌های نورودژنراتیو [۰۰:۰۳:۰۰] مبتلا می‌شدند و شارکو هم از این وضعیت سود می‌برد و هم قربانی آن می‌شد، زیرا او واقعاً با این بیماران تنها مانده بود.

اما ایده او این بود که آنها را دسته‌بندی کند، با جزئیات و خارج از این موارد به آنها نگاه کند. او رشته مغز و اعصاب بالینی را توسعه داد زیرا بیشتر این بیماران یا آرتروز داشتند و اغلب هر دو یا نورولوژیک بودند، و در آنجا بود که او به متخصص بالینی برتر در اختلالات عصبی تبدیل شد. او همچنین به دلیل شخصیت جذاب و روش تدریسش، فردی بسیار آگاه به تبلیغات بود. او مردم را به کلاس‌هایش جذب می‌کرد و سخنرانی‌های نمایشی داشت که در آن بیماران را به داخل آمفی تئاتر می‌آوردند و درست جلوی دانشجویان نشان می‌دادند، به طوری که واقعاً نمی‌توانستید جلوی مسحور شدن [00:04:00] آنچه او نشان می‌داد را بگیرید. و چون او بیماران زیادی داشت، سالپتریه در طول دوران حرفه‌ای او 5,000 بیمار را در خود جای داده بود.

بنابراین او بیماران زیادی برای انتخاب داشت و یک واحد برای لرزش در حال استراحت، یک واحد برای لرزش در حال حرکت و علائم عصبی مختلف ایجاد می‌کرد. او به اندازه کافی بیمار داشت که بتواند آنها را به صورت طولی مطالعه کند زیرا هیچ کس سالپتریر را ترک نمی‌کرد. اساساً آنجا یک آسایشگاه بود و افرادی که در آنجا ثبت نام می‌کردند، برای همیشه در آنجا زندگی می‌کردند.

دکتر سارا شیفر: بنابراین شما از او به عنوان یک مربی نام بردید، که البته یکی از چیزهایی است که من را به سمت او جذب می‌کند. و بسیاری از افرادی که من برای رزیدنتی در رشته مغز و اعصاب مصاحبه می‌کنم، می‌توانند زمانی را به یاد بیاورند که یک بیمار به دانشکده پزشکی آنها، برنامه درسی پیش از کارآموزی، آورده شد، یک بیمار مبتلا به لرزش که تحریک عمیق مغزی داشت و آنها تماشا می‌کردند که پزشک آن DBS را روشن یا خاموش می‌کند و این باعث علاقه آنها به [۰۰:۰۵:۰۰] مغز و اعصاب شد. بدیهی است که این یک روش دیرینه و بسیار قدرتمند برای آموزش و الهام بخشیدن به کارآموزان پزشکی است. و شما همچنین اشاره کردید که او مردم را نقاشی می‌کند، اما او همچنین نقاشی می‌کند، درست است؟ او نقاشی می‌کند و عکاسی می‌کند و به عنوان متخصصان اختلالات حرکتی، ما به ویدیو و ویدیوی بیمار بسیار علاقه‌مند هستیم.

و من باید تصور کنم که اگر شارکو ۲۰۰ سال پیش آن فناوری را داشت، یکی از افرادی بود که از مردم فیلم می‌گرفت. اما می‌توانید کمی در مورد آن صحبت کنید؟ در مورد اینکه او چگونه بر استفاده از آن تصاویر در آموزش و یادگیری اختلالات عصبی تأثیر گذاشته است؟

دکتر کریستوفر گوتز: شارکو یک پزشک بینایی بود و برای تشخیص و پیگیری بیماران به چشم خود متکی بود. و در واقع یک نقل قول بسیار زیبا وجود دارد، و اگر اجازه دهید نقل قول دوم را فقط برای یافتن آن اینجا بیاورم، او به طور خاص با بیماران سر و کار داشت و [00:06:00] اینکه توانایی دیدن چقدر مهم است و او روی آن کار می‌کند.

دکتر سارا شیفر: فکر می‌کنم واقعاً منظورتان را می‌فهمم. آیا منظور این است: «اگر پزشک بالینی، به عنوان ناظر، بخواهد چیزها را آنطور که واقعاً هستند ببیند، باید از ذهنش یک لوح سفید، یک لوح سفید، بسازد و بدون هیچ گونه پیش‌فرضی پیش برود؟»

دکتر کریستوفر گوتز: این نقل قول قشنگی است، اما بیشتر به بی‌طرفی و نداشتن تعصب درونی مربوط می‌شود، که بخشی از مرام اوست. اما بگذارید نقل قول دیگری برایتان بخوانم، او با دانشجویانش صحبت می‌کند: «بگذارید کسی بگوید که فلان پزشک در فیزیولوژی یا آناتومی قوی است، که فلان پزشک بسیار باهوش است. اینها تعریف واقعی نیستند، اما اگر بگویید کسی هست که چشم تیزبینی دارد و می‌داند چگونه ببیند، شاید این بزرگترین تعریفی باشد که می‌توانید بکنید.» و آنچه در اینجا از نظر بحث ما مهم است این است که سخنرانی‌های [۰۰:۰۷:۰۰] شارکو رونویسی شده‌اند. بنابراین برای سال‌های ۱۸۸۷ و ۸۸ و سپس ۸۸ و ۸۹، سال تحصیلی، دانشجویانی بودند که در ردیف جلو سالن اجتماعات می‌نشستند و در واقع مصاحبه‌های پزشک با بیمار را رونویسی می‌کردند.

بنابراین ما شارکو را داریم، برخلاف اکثر متخصصان مغز و اعصاب و معلمان مشهور، در واقع حرف‌های او را داریم. و بله، آنها ویرایش شده‌اند و احتمالاً دقیقاً همان چیزی نیستند که او گفته است. و درست همانطور که یک پادکست را می‌توان ویرایش کرد. با این وجود، ما شارکو را داریم که چیزهایی می‌گوید که برای من هنوز طنین‌انداز است. و من از آنها به عنوان ابزار آموزشی استفاده می‌کنم، اما همچنین از آنها به عنوان تنفس اکسیژن در روزی که دلسرد هستم استفاده می‌کنم.

بنابراین، او همچنان یک معلم باقی می‌ماند. سرزنده، به دلیل کیفیت و محتوا، و همچنین به دلیل انسانیت کلامش.

دکتر سارا شیفر: و شما اشاره کردید، واقعاً دیدن [00:08:00] و یک مشاهده‌گر تیزبین بودن، که فکر می‌کنم خیلی با متخصصان مغز و اعصاب اختلالات حرکتی که برای جنبه مشاهده‌ای زندگی ما ارزش زیادی قائلند، همخوانی دارد.

فکر می‌کنم اگر شارکو امروز زنده بود، متخصص اختلالات حرکتی می‌شد.

دکتر کریستوفر گوتز: خب، او در زمینه اختلالات حرکتی سهم زیادی داشت. و باز هم، اگر فقط بتوانیم از چند نقل قول استفاده کنیم، قطعاً پارکینسون، جیمز پارکینسون، قبل از او وجود داشته است. آن سال ۱۸۱۷ است. و شارکو از نظر تدریس در دهه‌های ۱۸۶۰، هفتاد و هشتاد میلادی بود. اما شارکو اولین کسی بود که کندی حرکت (برادیکینزی) را تشخیص داد.

البته، برادیکینزی مشخصه پارکینسون است. این نه لرزش است، نه بی‌ثباتی رفلکس وضعیتی، نه سفتی عضلات. این برادیکینزی به عنوان هسته اصلی است و سپس سایر یافته‌های فرعی. اما او توانست این را از هم جدا کند و دوباره در حالی که بیمار روبرویش بود، به دانشجویانش گفت: [00:09:00] "کندی بیشتر از ضعف واقعی عملکرد حرکتی وجود دارد. با وجود لرزش، بیمار هنوز قادر به انجام اکثر اعمال حرکتی است، اما آنها را با کندی بسیار زیادی بین فکر و عمل انجام می‌دهد. یک فاصله زمانی قابل توجه وجود دارد. ممکن است فکر کنید که فعالیت عصبی مورد نیاز فقط با تلاش قابل توجهی می‌تواند آزاد شود، به طوری که کوچکترین حرکات باعث خستگی بیش از حد می‌شود."

این توصیف زیبایی از مشخصه بیماری پارکینسون است. فقط توسط شارکو تعریف شده است.

دکتر سارا شیفر: و حتی نام آن هم تحت تأثیر او تغییر کرد. درست است. اسمش فلج آژیتانس یا فلج لرزان بود، که همانطور که گفتید، تمام آنچه را که ما در مورد چگونگی بروز بیماری پارکینسون می‌دانیم، در بر نمی‌گیرد. و آیا او بخشی از دلیل تغییر نام آن به نام جیمز پارکینسون نبود؟

دکتر کریستوفر گوتز: او این اصطلاح را معرفی کرد و از مردم خواست که از این پس [۰۰:۱۰:۰۰] را بیماری پارکینسون بنامند، تا به پارکینسون ادای احترام کنند، اما همچنین تأکید کنند که شما لزوماً فلج نیستید. در واقع، شما فلج ندارید. از یک یافته‌ی دراماتیک، هیچ ضعفی به خودی خود وجود ندارد و لزوماً لرزش هم وجود ندارد.

و همانطور که قبلاً اشاره کردید، او فلج فوق هسته‌ای پیشرونده را تعریف کرد، که تا مدت‌ها بعد شناخته نشده بود. اما او تشخیص داد که انواع دیگری از پارکینسونیسم وجود دارد که واقعاً تیپیک یا پارکینسونیسم غیرمعمول نیستند. و او بیمارانی را نشان داد که در نگاه عمودی اختلال داشتند.

او بیمارانی را نشان داد که فعال‌سازی فرونتالیس و علامت پروسروس را داشتند. این موارد شناسایی شده بودند اما به طور خاص نامگذاری نشده بودند زیرا آناتومی فلج فوق هسته‌ای پیشرونده شناسایی نشده بود. اما ایده گرفتن یک یافته بالینی و معادل قرار دادن آن با یک همبستگی آناتومیکی [00:11:00] . این موهبت است، موهبت اصلی شارکو که هر دانشجویی باید به خاطر داشته باشد این است که سعی می‌کند با دقت با آن همبستگی بین بیماری بالینی و ضایعات آناتومیکی کار کند. و این نمونه اولیه البته اسکلروز جانبی آمیوتروفیک است که یک اختلال حرکتی نیست، اما با این وجود یک اختلال حرکتی است و نامگذاری آن هم بر اساس آناتومی و هم بر اساس بالینی است. آمیوتروفیک، بالینی. اسکلروز جانبی، آناتومیکی.

بنابراین، گنجاندن این مفهوم از آناتومی و بالینی در یک اصطلاح، موهبت شارکو است.

دکتر سارا شیفر: و من گمان می‌کنم این ناشی از آن است که او از پزشکی آمده است، نه روانپزشکی، زیرا زیربنای درک بیماری‌های عصبی اوست.

دکتر کریستوفر گوتز: همینطوره. همینطوره. او کسی بود که به آناتومی نگاه می‌کرد چون بیماران در سالپتریر زندگی می‌کردند، هر [۰۰:۱۲:۰۰] بیمار متعلق به او بود چون وقتی می‌مردند مغزشان متعلق به دولت بود.

او یک آزمایشگاه کالبدشکافی ایجاد کرد تا به تک تک بیماران از نظر نخاع، مغز و ساقه مغز نگاه کند. این مطالعه با جزئیات زیاد انجام نمی‌شد. این پیشرفتی بود که بعداً با شاگردانش حاصل شد، اما او این رشته را آغاز کرد که بگوید: من یک سری بیمار با این علائم دارم. بگذارید به این ضایعات نگاه کنم.

و اینکه بگوییم، بله، این ضایعه با علائم بالینی مرتبط است، و حتی این علائم بالینی باید پیش‌بینی کند که وقتی این بیمار سرانجام بمیرد، ضایعه‌ای در نخاع او وجود خواهد داشت.

یک ضایعه در قشر چپ وجود خواهد داشت. و برای اینکه بتوانیم آن همبستگی را پیش‌بینی کنیم، این روش آناتومی بالینی است که در واقع میراث شارکو است.

دکتر سارا شیفر: و علاوه بر این، نه تنها این موارد را با زبانی عالی و دقیق [۰۰:۱۳:۰۰] توصیف کرد، بلکه چیزهایی را که دیده بود، مانند علائم پروسروس، ترسیم کرد تا اکنون بتوانیم به آن نگاه کنیم و بگوییم، این شبیه یک بیمار در کلینیک من با PSP است.

دکتر کریستوفر گوتز: درست است چون او یک طراح بود. او هنرمند بزرگی نبود، اما با رویکردی تقلیل‌گرایانه و تنها با چند خط، می‌توانست ویژگی‌های اساسی این اختلال عصبی را به تصویر بکشد. بنابراین، در میان نوشته‌های او، عکس‌های خودش از بیمارانش وجود دارد و این یک آرشیو غنی، یک آرشیو بصری است.

شما به عکاسی اشاره کردید. و در واقع او هنرمندان، مجسمه‌سازان و عکاسان حرفه‌ای را برای ثبت ناهنجاری‌های مختلف استخدام کرد. و حتی از عکاسی مرور زمان برای ثبت حرکت اختلالات حرکتی استفاده کرد. جالب است که او از فیلمبرداری استفاده نکرد.

سینماتوگرافی در فرانسه [۰۰:۱۴:۰۰] در واقع رسواکننده بود، زیرا پس از اینکه برادران لومیر سینماتوگرافی را توسعه دادند، مورد سوءاستفاده قرار گرفت و در سیرک‌ها و نمایشگاه‌های روستایی برای نشان دادن افراد دارای نقص عضو استفاده شد و در حرفه پزشکی به آن به دیده تحقیر نگریسته می‌شد. بنابراین فقط شاگردان شارکو که از پاریس بازدید کردند، دوربین لومیر را به کشورهای خود بردند که نمونه بارز آن مارینسکو است که به رومانی بازگشت و دقیقاً مانند شارکو از این صف‌های طولانی، از یک تشخیص واحد، فیلم گرفت تا بتوانید ظرافت‌های بیماری را ببینید، اما شارکو این کار را نکرد. در پرونده شارکو هیچ سینماتوگرافی وجود ندارد. درک آن بسیار مهم است، اما من موافقم که او عاشق ویدئو بود.

دکتر سارا شیفر: خب، شما مدام از شاگردان او و خودش به عنوان یک مربی نام می‌برید. و او تعدادی شاگرد بسیار برجسته [۰۰:۱۵:۰۰] دارد و در آینده تأثیر زیادی خواهد گذاشت. آیا مایلید در مورد چند نفر از افرادی که به نظر شما به طور خاص برجسته هستند و زیر نظر شارکو آموزش دیده‌اند صحبت کنید؟

دکتر کریستوفر گوتز: خب، فکر می‌کنم نکته‌ی مهم این است که کلاس درس شارکو بخشی از سفر بزرگی شد که طی آن پزشکانی از یک طبقه‌ی اجتماعی خاص به اروپا فرستاده می‌شدند تا در آنجا گشت و گذار کنند و به لندن بروند و با هاگلینگز جکسون ملاقات کنند، به پاریس بروند و در کلاس درس شارکو بنشینند، سپس به پروس بروند و از برلین و مراکز مختلف جهان دیدن کنند.

این نوعی زیارت پزشکی بود و برنامه‌ای داشت و شارکو در صدر آن برنامه بود. بنابراین پزشکان آمریکایی به آنجا می‌رفتند و از آنجا بازدید می‌کردند. و نوشته‌های بسیار خوبی از اس. ویر میچل و آمریکایی‌های مختلفی که به آنجا رفته بودند، وجود دارد. اما در فرانسه، بابینسکی نزد شارکو، [00:16:00] پیر ماری، آموزش دید. همه افراد نسل بعدی به جز دژرین و مادام دژرین آموزش ندیدند. آنها بخشی از مکتب شارکو نبودند. دژرین با ولپیان که به شارکو نزدیک بود، کار می‌کرد، اما با این حال، دژرین کاملاً جزئی از دوران دانشجویی شارکو نبود، و با این حال پس از مرگ شارکو، به عنوان دریافت‌کننده کرسی شارکو انتخاب شد. نه بلافاصله، اما در نهایت او دریافت‌کننده کرسی شارکو شد.

بنابراین حتی زیگموند فروید هم مدت زمان کوتاهی را با شارکو گذراند، اما او به مطالعه آسیب‌شناسی روی آورد زیرا شارکو در واقع مغز بیماران مبتلا به اختلالات عصبی مختلف را مطالعه می‌کرد. او به دلیل رفتارهایی که از نظر عصبی می‌دید به روانپزشکی علاقه‌مند شد، اما روانپزشکی نخواند.

او به عنوان متخصص مغز و اعصاب آمد تا زیر نظر شارکو به عنوان متخصص مغز و اعصاب تحصیل کند. [00:17:00] 

دکتر سارا شیفر: و تورت نیز شاگرد او بود. و

دکتر کریستوفر گوتز: او، تورت، احتمالاً حداقل از نظر من، متخصص مغز و اعصاب خیلی دقیقی نبود. اما او یک دانشجو بود و شاگردی فداکار برای شارکو. شارکو طبق آنچه من خوانده‌ام، عادت داشت که به جوان‌ترها اجازه دهد اولین قدم را با تشخیص بردارند و اولین نویسنده باشند و او همه چیز را آزمایش می‌کرد و اگر موفقیت‌آمیز بود، او ادامه کار را به عهده می‌گرفت.

اما او به جوانان اجازه داد که در واقع اولین نویسندگان ایده‌های جدید باشند. و تمام آنچه در آن مقاله اصلی در مورد اختلال تیک توسط تورت نوشته شده است، در واقع همه از شارکو است. کاملاً واضح است که همه اینها تاریخچه‌های موردی هستند که از همکاران ارشد هستند که فقط به شارکو اشاره می‌کردند. تورت واقعاً دریافت‌کننده آن میوه بود. درست است.

دکتر سارا شیفر: خب، می‌توانیم کمی درباره سهم شارکو در مفاهیم هیستری و شاید حتی اختلالات عصبی عملکردی صحبت کنیم و اینکه چگونه نحوه تفکر او در مورد این بیماری‌ها ممکن است بر روش‌های آینده تفکر ما در مورد این بیماری‌ها تأثیر گذاشته باشد؟

دکتر کریستوفر گوتز: خب، فکر می‌کنم، فکر می‌کنم بخش زیادی از آنچه که در رابطه با هیستری مورد بررسی قرار گرفته است. هیستری نوع مفهوم خود را تغییر داده است. و در طول قرن نوزدهم، هیستری یک اختلال عصبی بود و شارکو سعی کرد آن را درک کند و احساس کرد که این یک ضایعه به معنای ساختاری نیست، بلکه یک ضایعه پویا یا عملکردی به معنای یک تغییر گذرا در همان آناتومی است.

بنابراین، هیستری یک مبنای آناتومیک داشت و بسیاری از مطالعات فعلی در مورد اختلالات حرکتی عملکردی، به MR عملکردی نگاه می‌کنند. و تغییراتی را در مناطقی که [00:19:00] با ضایعات ساختاری ایستا دیده می‌شوند، مشاهده می‌کنند. اما اینها گذراتر، عملکردی‌تر و قابل تحمل‌تر از درمان‌های عصبی بودند.

او اعتبار زیادی را از دست داد. من فکر می‌کنم بخشی از این از دست دادن اعتبار تا حدودی تحمیلی بود. و این فقط به تاریخچه‌ی نحوه‌ی تأسیس سالپترییر مربوط می‌شود. اما من فکر می‌کنم که او روانپزشک نبود. او هرگز روانپزشک نبود. او به هیچ وجه ارتباطی با شاخه‌ی روانپزشکی سالپترییر نداشت.

خدمت او یک خدمت نورولوژیک بود، اما در آن خدمت نورولوژیک افراد هیستریک (حمله‌های عصبی) وجود داشت.

دکتر سارا شیفر: بله. طبق برداشت من، او همچنین طرفدار سرسخت این بود که تشخیص هیستری را منحصراً به زنان نسبت ندهد، بلکه بگوید که مردان نیز می‌توانند تحت تأثیر این نوع اختلالات قرار گیرند و آن را به [00:20:00] سابقه آسیب‌زا و همچنین، همانطور که شما گفتید، به جبر عصبی یا یک مشکل عصبی زمینه‌ای به جای یک مشکل عمدتاً روانپزشکی مرتبط کند.

اگرچه می‌دانم که نظرات او نیز در طول دوران حرفه‌ای‌اش تغییر کرده است و بدیهی است که در مورد چگونگی برخورد با همه این مسائل در دهه ۱۸۰۰ به طور کلی، بحث‌های زیادی وجود دارد، درست است؟

دکتر کریستوفر گوتز: کاملاً حق با شماست که شاید شارکو شناخته شده نباشد، اما او کسی بود که تأکید کرد هیستری یک بیماری زنانه نیست. و بخشی از این موضوع فقط به موقعیت مکانی سالپتریِر مربوط می‌شود. سالپتریِر، اگر از آن بازدید کنید، درست پشت ایستگاه اصلی قطاری است که اکنون گار داسترلیتز نام دارد.

اما در آن زمان ایستگاه قطار گار دورلئان بود، اما این ایستگاه قطار بود و تمام کارکنان قطار که هر نوع مشکل به ظاهر عصبی داشتند [00:21:00] به شارکو ارجاع داده می‌شدند. بنابراین او تعداد بسیار زیادی راه‌آهن را دید، و راه‌آهن اوج صنعت بود، اوج جدیدترین راه و سریع‌ترین، صنعتی‌ترین راه حمل و نقل در صنعت راه‌آهن بود.

بنابراین او این مردان را دید که در این میدان راه‌آهن تحت استرس زیادی بودند. و او کاملاً تأکید داشت که آسیبی که آنها متحمل می‌شوند می‌تواند منجر به این شود که، حتی اگر از نظر عصبی بهبود یابند، علائم هیستریک در آنها باقی بماند. او این فرضیه را داشت که توانایی هیپنوتیزم شدن و هیستریک بودن، ما را از نظر مکانیکی به هم مرتبط می‌کند. و بنابراین، این توانایی هیپنوتیزم کردن و نشان دادن اینکه چگونه این بیماران می‌توانند عملکرد عصبی خود را [00:22:00] بسته به سطح خلسه هیپنوتیزمی خود تغییر دهند، بخشی از فرضیه او در مورد صدا بودن اساس عصبی یافته‌های هیستریک بود. اما او این را، همانطور که گفت، در مردان نیز مانند زنان دید.

و بنابراین برای دور شدن از آن ایده بیماری تخمدان یا بیماری رحم، که این یک بیماری عصبی، یک بیماری مغزی است و باید مورد احترام، مطالعه و درمان قرار گیرد. اما این نیز تا حدودی محلی است زیرا او پشت ایستگاه قطار کار می‌کرد.

دکتر سارا شیفر: فرصت درِ خانه را می‌کوبد. 

دکتر کریستوفر گوتز: می‌دانم. من کاملاً متوجه این موضوع بودم و او هم کاملاً از این موضوع آگاه بود و آن را تشخیص می‌داد. بله.

دکتر سارا شیفر: در پایان، می‌توانید نظرتان را بگویید؟ شما کمی در مورد مشارکت‌ها و میراث او صحبت کردید. به نظر شما مخاطبان مدرن باید از شارکو و بحث امروز ما چه چیزی یاد بگیرند؟

دکتر کریستوفر گوتز: [00:23:00] خب، فکر می‌کنم مطمئناً باید همیشه به یاد داشته باشید که ایده‌ای که متخصصان مغز و اعصاب در مورد ضایعه و علائم بالینی به آن افتخار می‌کنند، یک مفهوم شارکو است که مستقیماً از شارکو گرفته شده است تا ضایعه را جستجو کنند. به دنبال ضایعه واحد باشید، اما حاضر باشید ضایعه چندگانه را نیز بپذیرید.

این یک اختلال شارکو است. و اگر ما آن را داریم به این دلیل است که شارکو آن را به ما آموخته است. نه اینکه کسی آن را فراموش کند. به شما می‌گویم چیزی که بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار می‌دهد نقل قولی از شارکو است که به آن می‌پردازد، و نه به طور خاص یک اختلال حرکتی، بلکه به چالش یک بیمار عصبی که نمی‌تواند درمانش کند می‌پردازد.

و من فکر می‌کنم همه ما به این واقعیت حساس هستیم که بیمارانی را می‌بینیم که نمی‌توانیم آنها را درمان کنیم. می‌توانیم به آنها کمک کنیم، می‌توانیم آنها را آرام کنیم. اما نمی‌توانیم آنها را درمان کنیم. و پزشک مدرن چگونه با این واقعیت روبرو می‌شود؟ حداقل برای من، با این نقل قولی که برای پایان دادن به آن با شما به اشتراک می‌گذارم، احساس می‌کنم که شارکو را در کنار خود دارم.

او را آنجا کنارم دارم و به چیزی فکر می‌کنم که شاید دلسردی باشد، اما در واقع به امید تبدیل می‌شود. خب، او یک بیمار را ویزیت کرده است، و در موردی که اینجا ذکر می‌کنم، بیماری مبتلا به اسکلروز جانبی آمیوتروفیک بولبار است، یک بیماری ویرانگر. و بیمار معاینه شده، در مورد او بحث شده، درست جلوی حضار. و سپس بیمار را مرخص می‌کند و به آنها می‌گوید که انترن تا چند دقیقه دیگر بیرون می‌آید تا قدم بعدی را در مورد چگونگی بهبود حالش به او نشان دهد، و سپس رو به حضار می‌کند و می‌گوید: «طبیعتاً، من در مورد پیش‌آگهی در مقابل بیمار بیچاره‌ای که تازه اتاق را ترک کرده صحبت نکردم. پیش‌آگهی وحشتناک است. گفتنش غم‌انگیز است، اما برای پزشک [۰۰:۲۵:۰۰] غم‌انگیز بودن یا نبودنش به سختی مسئله است. حقیقت مسئله است. بگذارید بیمار تا آخر در توهم زندگی کند. خوب است، انسانی است، اما پزشک، نقش او چیست؟ در واقع وظیفه ما چیز دیگری است. بیایید با وجود همه چیز به جستجو ادامه دهیم، بیایید همیشه در حال جستجو باشیم زیرا این بهترین راه برای یافتن است. و شاید به لطف تلاش‌های امروزمان، حکم فردا حکم امروز نباشد.»

و به شما بگویم، من در روزهای زیادی که با بیمارانم دوران سختی داشته‌ام یا قرار است بیمار سختی را ببینم، به این موضوع فکر کرده‌ام، این به من امید می‌دهد. بله، وظیفه من این است که به بیمار آرامش بدهم. باید صادق باشم که ما در نحوه برخورد با بیماران و صداقت با آن، به نوعی تکامل یافته‌ایم.

اما مفهوم این نیست. مفهوم این است که ما به عنوان پزشک چگونه با آن برخورد می‌کنیم؟ مسئولیت ما چیست؟ آیا ما [00:26:00] خودمان را فریب می‌دهیم؟ نه، ما به جستجو ادامه می‌دهیم و به همین دلیل است که ما پزشکان دانشگاهی هستیم، یا پزشکانی هستیم که بیماران را درمان می‌کنیم و همیشه چشم خود را برای فرصت بعدی برای کمک به بیمار باز نگه می‌داریم.

تنها با نگاه کردن و بدون پیش‌داوری است که احتمالاً چیزی یاد می‌گیریم که پیش‌بینی بعدی را بهتر می‌کند. این برای من، این نکته‌ی مهمی است، و من مدت زیادی است که در این حرفه هستم. من از آن به صورت هفتگی استفاده کرده‌ام. بنابراین آن را با همه همکارانم به جا می‌گذارم زیرا فکر می‌کنم میراث خوبی است.

و اینها سخنان شارکو است که در مقابل جمعی از دانشجویان، همکاران و بازدیدکنندگان بیان شد. وقتی این کلمات را می‌خوانم، تحت تأثیر قرار می‌گیرم. بنابراین آن را به خاطر می‌سپارم. از توجه شما متشکرم و امیدوارم که توجه اعضای انجمن اختلالات حرکتی به همکاری که هنوز می‌لرزد و بله، ۲۰۰ سال از آن زمان می‌گذرد، اما میراث او هنوز [۰۰:۲۷:۰۰] زنده است، جلب شود.

دکتر سارا شیفر: کاملاً. از شما به خاطر به اشتراک گذاشتن تمام این اطلاعات در مورد او و نقل قول‌های فوق‌العاده‌اش که توانستند برای همیشه مستند شوند، متشکرم، که برای ما ۲۰۰ سال بعد فوق‌العاده است. و بدیهی است که او درس‌های زیادی برای آموزش داشت و هنوز هم دارد.

دکتر کریستوفر گوتز: درسته. درسته. از توجه شما متشکرم.

تشکر ویژه از:


دکتر کریستوفر جی. گوتز
دانشگاه راش
شیکاگو، IL، USA

میزبان(ها):
دکتر سارا شفر 

دانشکده پزشکی ییل

نیوهیون، سی تی، ایالات متحده آمریکا